|
نامش را نمی گویم...!؟! تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود.فقط چند قدم ديگر مانده بود،بالاخره رسيد،حالا در بالاترين نقطه ی دنيا ايستاده بود،با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهی انداخت،بله! اينجا بلندترين جای جهان بود،بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد: "آهای!؟! به من نگاه كنيد!؟! ديگر بالاتر از من چيزی مي بينيد؟ چه كسی را جز من يارای اين كار بود؟ اين من هستم،تنهای تنها،در اوج" "پرنده در حالی كه چوب كوچكی در منقار داشت با نگرانی به پايين خيره شد،باز يك مزاحم ديگر روی لانه ی نيمه سازش ايستاده بود." + نوشته شده در شنبه 1386/08/19 2:20 به قلم پائیز |
|