|
" ماهی " من فکر می کنم،هرگز نبوده قلب من این گونه می روید از زمین . آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز در برکه های آینه لغزیده تو به تو! من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو! من فکر می کنم هرگز نبود،دست من این سان بزرگ و شاد احساس میکنم در چشم من به آبشار اشک سرخ گون احساس می کنم در هر رگمبه هر تپش قلب من کنون،بیدار باش قافله ای می زند جرس . آمد شبی برهنه ام از در"چو روح آب" در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم من بانگ بر کشیدم از آستان یأ س "احمد شاملو" + نوشته شده در شنبه 1386/08/12 15:20 به قلم یوسف |
|