تبليغاتX
تپش

تپش

ساده

ساده بیا دست من و بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو...!؟!


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/10 18:0 به قلم پائیز |


    

 از دست این زمونه...!؟!

انگاری ديگه فايده نداره خرگوش هم که باشی٬

بازيگوش هم که نباشی٬به خودت مغرور هم که نشی٬

زير سايه درخت هم که خوابت نبره٬

تمام مسير رو هم که بدويی...

بازم اين لاک پشت ها هستن که

روبان پايان مسابقه رو پاره می کنن!؟! 

از بس که تو ساده ای !!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04 4:10 به قلم پائیز |


"قصه تکرار می شود"

زمانهایی در زندگی هست که نمیفهمیش، بودن در آن لحظه و مکان برایت سخت است و ناگوار،شاید بدون دلیل و چرای عقل پسند فقط میدانی که نمیخواهی آن موقعیت را و نیز نمیدانی چه میخواهی، معمولاْ به چیزی یا کسی پناه میبری که آرامت کند و بکاهد اندوه ناشناخته و یا عصبیت بی دلیلت را...!؟! گاهی شنیدن صدایی آرامت میکند و چه خوشبختی اگر هنوز صدایی هست و گوشی که پذیرای دغدغه هایت باشد و بگوید که بگو :

"میگوید و تو آرام میشوی،دلت نمی آید چیزی بگویی."

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29 1:6 به قلم پائیز |


نامش را نمی گویم...!؟!

تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود.فقط چند قدم ديگر مانده بود،بالاخره رسيد،حالا در بالاترين نقطه ی دنيا ايستاده بود،با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهی انداخت،بله! اينجا بلندترين جای جهان بود،بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد: "آهای!؟! به من نگاه كنيد!؟! ديگر بالاتر از من چيزی مي بينيد؟ چه كسی را جز من يارای اين كار بود؟ اين من هستم،تنهای تنها،در اوج"

"پرنده در حالی كه چوب كوچكی در منقار داشت با نگرانی به پايين خيره شد،باز يك مزاحم ديگر روی لانه ی نيمه سازش ايستاده بود."

+ نوشته شده در شنبه 1386/08/19 2:20 به قلم پائیز |


ابری نیست،بادی نیست

وقتی ديگه حرفی برای گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چی داری و به کدومش افتخار ميکنی؟صبر نکردم،فوری گفتم : هيچی... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اونی که مال منه و نميذارم کسی ازش مايه بذاره،"آبرو و شرفمه"
گذشت ...
حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايی که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمیخوش گذروندند.اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمری باشه با يه چيز بهتر (اندر خیال خام) تاخت بزنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 0:42 به قلم پائیز |


به مانند تمام آرزوها

کویر را دیده ای،خشک،داغ با سرو و صورتی ترک خورده...!؟! همه وقت خیره،آسمان را نگاه می کند، دهانش را آههای حسرت سوزانده و همچنان در انتظار است. در انتظار پایان عذابش که قطره های باران لب های سوخته اش را،مر حمی باشد...

"شاید بارون بباره"

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25 0:14 به قلم پائیز |


 

آی آدم ها،

چه کسی در این دنیا سزاوار زندگی نیست!؟!

آن کس که فراموش می کند یا آنکه فراموش می شود...

پاییز که می رسد انگار به جای درخت ها،آدم ها رنگ به رنگ می شوند...!؟!

+ نوشته شده در شنبه 1386/07/21 3:30 به قلم پائیز |


 "به یاد او"

سکوت نه از بی صداييست،نفس هست و حرف هم،ناگفته ها و گفته شده ها، شنيده ها و نشنيده ها،
سکوت از نبودن بغض نيست،از بی دردی نيست،سکوت از عادت نيست،از روزمرگی و فراموش شدگی، از خواب و رخوت و بی حوصلگی،از دلتنگی،سکوت از فريادهای در گلو مانده است و نعره هايی که هيچ وقت شنيده نشد،همه چيز هست و گوشی نيست برای شنيدن،جز سکوتی که گاه و بيگاه همدم فريادهایی است که بی خبر و ناخواسته از روزهايی دور ميايد.از دلتنگيهايی که فراموش شده،از خيانتهايی که به روزگار شده.

" نه انگار.... باز هم حرفی نيست "

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17 13:59 به قلم پائیز |


از او پرسیدم : چه چیز آدمها تو را متعجب می سازد ؟

پاسخ داد: کودکیشان...!؟!

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09 3:15 به قلم پائیز |


"تلخ"

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت

می ترسم...!؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08 0:34 به قلم پائیز |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

"جائی برای خودم"

از رنجی خسته ام که از ان من نیست...

بر خاکی نشسته ام که از ان من نیست...

با نامی زیسته ام که از ان من نیست...

از دردی گریسته ام که از ان من نیست...

از لذتی جان گرفته ام که از ان من نیست...

به مرگی جان می سپارم که از ان من نیست...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بابک صحرا نورد
عصر نو
دکتر اردستانی
دکتر رضوی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اسفند 1386

دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


نویسندگان

یوسف

پائیز


پیوندها

نيوشا بينش
سميرا نيكبخت
امير حسن رضواني
ابولفضل اعتماد پور
حميد رضا شاكري راد
سعيده وحيدنيا
سميرا سجادي
سامان قدوسي
محمد حامدي
وحيد نظيري
وحيد اسدي
هادي بهزادي خواه
علي حيدري
مهدي چزاني
مهشيد رحماني
عطيه يزدان پناه
سمانه رحماني
ريحانه حاجعلي
نادر بختيار
ملودي رحيمي
مهتاب مشتاق
حسن شكوري
بهروز رضي فر
ايدا جديدي
مدادسياه
مداد كم رنگ
ارتباطات و ...
حسام مهدوی
باختر امروز
شاهین مظفری
شیرین عبادی
آسمان و ریسمان
اخبار ارتباطات
کاسپین
اعتماد ملی
فرجامی
احمد شاملو
سهراب سپهری
بدون شرح
صادق هدایت
آیدا عظیمی
تارومین
حمید پورملاجمال


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS