|
"قصه تکرار می شود" زمانهایی در زندگی هست که نمیفهمیش، بودن در آن لحظه و مکان برایت سخت است و ناگوار،شاید بدون دلیل و چرای عقل پسند فقط میدانی که نمیخواهی آن موقعیت را و نیز نمیدانی چه میخواهی، معمولاْ به چیزی یا کسی پناه میبری که آرامت کند و بکاهد اندوه ناشناخته و یا عصبیت بی دلیلت را...!؟! گاهی شنیدن صدایی آرامت میکند و چه خوشبختی اگر هنوز صدایی هست و گوشی که پذیرای دغدغه هایت باشد و بگوید که بگو : "میگوید و تو آرام میشوی،دلت نمی آید چیزی بگویی." + نوشته شده در سه شنبه 1386/08/29 1:6 به قلم پائیز |
"وقت از نیمه شب هم گذشته" بغض راهم را بسته میخواهم به ماه سفر کنم امشب ماه نداریم تعطیل است آقا...!؟! و چند قدم آنورتر مردی صدا میزند دربست تا جهنم...!؟! + نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/23 3:33 به قلم یوسف |
نامش را نمی گویم...!؟! تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود.فقط چند قدم ديگر مانده بود،بالاخره رسيد،حالا در بالاترين نقطه ی دنيا ايستاده بود،با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهی انداخت،بله! اينجا بلندترين جای جهان بود،بادی در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد: "آهای!؟! به من نگاه كنيد!؟! ديگر بالاتر از من چيزی مي بينيد؟ چه كسی را جز من يارای اين كار بود؟ اين من هستم،تنهای تنها،در اوج" "پرنده در حالی كه چوب كوچكی در منقار داشت با نگرانی به پايين خيره شد،باز يك مزاحم ديگر روی لانه ی نيمه سازش ايستاده بود." + نوشته شده در شنبه 1386/08/19 2:20 به قلم پائیز |
"سکوت" سکوت دخترک زیبای افلیجی ست دوستش بداریم. چه فروتنانه در آن سوی برکه ی بکارت نشسته، و خزه های آستین تنهائیش به سوی کلمات "خدا" فریاد می کشند. + نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/16 2:20 به قلم یوسف |
" ماهی " من فکر می کنم،هرگز نبوده قلب من این گونه می روید از زمین ... + نوشته شده در شنبه 1386/08/12 15:20 به قلم یوسف |
تو می توانی؟ "من"سالهای سال مردم تا اینکه یک دم زندگی کردم... "تو"می توانی یک ذره،یک مثقال مثل من بمیری...!؟! "قیصر امین پور"(خدایش بیامورزد) + نوشته شده در شنبه 1386/08/12 1:43 به قلم یوسف |
ابری نیست،بادی نیست وقتی ديگه حرفی برای گفتن نمونده بود، گفت : + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/10 0:42 به قلم پائیز |
کاش!؟! " کاش می شد،کسی حوالی احوال من نبود". + نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/03 1:59 به قلم یوسف |
|