|
به مانند تمام آرزوها کویر را دیده ای،خشک،داغ با سرو و صورتی ترک خورده...!؟! همه وقت خیره،آسمان را نگاه می کند، دهانش را آههای حسرت سوزانده و همچنان در انتظار است. در انتظار پایان عذابش که قطره های باران لب های سوخته اش را،مر حمی باشد... "شاید بارون بباره" + نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25 0:14 به قلم پائیز |
آی آدم ها، چه کسی در این دنیا سزاوار زندگی نیست!؟! آن کس که فراموش می کند یا آنکه فراموش می شود... پاییز که می رسد انگار به جای درخت ها،آدم ها رنگ به رنگ می شوند...!؟! + نوشته شده در شنبه 1386/07/21 3:30 به قلم پائیز |
"به یاد او" سکوت نه از بی صداييست،نفس هست و حرف هم،ناگفته ها و گفته شده ها، شنيده ها و نشنيده ها، " نه انگار.... باز هم حرفی نيست " + نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17 13:59 به قلم پائیز |
"گرگ" گرگ دندون هاشو تیز کرده و آماده شده بر ای حمله،برای دریدن،شهوت لحظه دریدن کورش کرده بود پس نمی دید طرفش کیه؟ یه بره رام یا میش یا شاید "گاو مشد حسن". گرگ به دریدن فکر می کنه،تو به فرار کردن...!؟! اما فرار اینجا معنی نداره،گرگ که دندوناش تیز بشه باید پیه دریده شدن رو به تنت بمالی،اینجا قاعده بازی خاص خودش رو داره و تو نمی تونی این قاعده رو بهم بزنی... "تلاشت بیهوده است پسر" + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15 1:24 به قلم یوسف |
شما بگین... !؟! + نوشته شده در جمعه 1386/07/13 2:11 به قلم یوسف |
در انتهای هر سفر "حسین پناهی"
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11 18:18 به قلم یوسف |
از او پرسیدم : چه چیز آدمها تو را متعجب می سازد ؟ پاسخ داد: کودکیشان...!؟! اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست بیاورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند... + نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09 3:15 به قلم پائیز |
"تلخ" من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم...!؟! + نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08 0:34 به قلم پائیز |
|