|
هکر خان...!؟! انگار توی مطالب ما چیزی پیدا کردی که این طوری سر زده و بی اجازه پا تو خونه ی ما گذاشتی،البته بگذریم که دیگه تو این زمونه آدم هر چی می بینه و می شنوه دیگه نباید براش عجیب باشه!!! نمی دونم شما کی هستی و تو وبلاگ ما چی دیدی که این کارو انجام دادی ولی بنظرم نباید غریبه هم باشی،پس اگه یه بار دیگه پاتون سر خورد و با شماره هائی که داری وارد خونه ما شدی سعی نکن دلت واسه کسی بسوزه و حتما گزینه ی حذف وبلاگ رو انتخاب کن". "یا علی" + نوشته شده در جمعه 1386/06/30 15:30 به قلم یوسف |
"شخصیت" به نظرم شخصیت یه کلمه ی مبهمه که دو بعد اصلی اساسشو شکل داده "یه بعدش ظاهری و بعد دیگش باطنیه". آدمها خیلی به این قضیه اهمیت میدن و حتی در بعضی موارد سعی می کنن از هم سبقت بگیرن،که این سبقت گرفتن در روزگار ما رابطه زیادی با شرایط مادی و اقتصادی افراد داره یعنی همون مکتب ظاهرگرائی که تو این روزها خیلی طرفدار پیدا کرده و با اندک هزینه ای میشه وارد این راه شد که خودتون بهتر از من می دونین. ولی بعد اصلی شخصیت که باطنی و درونی همیشه نا دیده گرفته میشه،ما اگه سعی کنیم خودمون باشیم نه اینکه با تزئینات ظاهری چهره ای دیگه از خودمون نشون بدیم خیلی تو روابطمون موفقتر و با شخصیت تر خواهیم بود یه ضرب المثلی میگه "رنگ رخسارنشان می دهد از سر درون" ولی به نظرم این قضیه تو این روزگار بر عکس شده !؟! آخه ما یه شخصیت بیرونی داریم که برای دیگرانه و یه شخصیت درونی داریم که فقط خودمون ازش می دونیم والاغیر... قصدم از نوشتن این مطلب توهین به کسی یا چیزی نبود.فقط می خواستم بنویسم تا خودمم یادم باشه که 2 روز عمر مثل باد میگذره و همیشه حواسم باشه که "زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست و ریشه ها هم هرگز تسلیم باد نمی شوند"
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/28 12:35 به قلم یوسف |
چند وقت است این مصرع را زیاد زمزمه می کنم : " باید برون کشید از این ورطه رخت خویش " همین!!! + نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27 0:0 به قلم |
میهمانی بزرگ حلول ماه ميهمانی خدا، ماه خيرات و برکات را خدمت همه دوستان تبريک عرض مي کنم به قول عرب ها : رمضان کريم!!! از حضرت قدسی باری تعالی می خواهم ما و شما را از حظوظ معنوی اين ماه مبارک بهره مند سازد،انشاءالله. ماه رمضان شد می و ميخانه برافتاد عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد + نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25 4:0 به قلم یوسف |
رؤیای رها... آسمانی ابری پرنده را در آسمان می بینم و به او حسرت می خورم و چشمانم تا زمانی که در دور دست ها محو می شود دنبالش می کنند . باید پرواز کرد... "پائیز" + نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25 2:21 به قلم یوسف |
|